خاطرات خواجه عبدالله لرزاده
پيش بيني روز قيامت
20 خرداد است. بروبچههاي مهندس شالهاي سبز را يک وجبي از پيشاني پايين کشيدهاند. شدهاند نقاب سبزها. شعار ميدهند:"اگر تقلب بشه... شنبه قيامت ميشه!"مانند گنهکاري که نفخه صور را اندکي زودتر از موعد شنيده باشد، سرم سوت کشيد. زنگ زدم به جواد. خيلي خلاصه حالياش کردم که دو راه بيشتر پيش رو نداريم: يا به مهندس راي ميدهيم که به نشانه تقلب نشدن راي بياورد و بهتبع آن قيامت نشود، يا هم از همين حالا بايد بنشينيم به استغفار.
برزخ. سه روز مانده به قيامت
ديشب کابوس ديدم. اسرافيل ملکه مقرب درگاه الهي"صور"ش را دو دستي گرفته بود و داشت ميزد؛ به نشانه فرا رسيدن قيامت... . البته، از سر گشادش... .
برزخ. يک روز مانده به قيامت
اول صبح از بيم شلوغي شب به اتفاق مهربان همسر رفتيم به مدرسهاي براي راي دادن. مثل گيجها راي دادم به دکتر. گويي بعد از آن مناظرهها و مذاکرهها و مجادلهها و معاملهها و ... هيچ اتفاق تازهاي نيفتاده و هيچ فرشته رحمتي به خواب هيچ گوسالهاي نيامده! برگة راي که از دستم رها شد و داخل صندوق افتاد تازه ياد اسرافيل و شعار " اگه تقلب بشه..." و فرداي قيامت افتادم! چشمانم سياهي رفت. زمين و زمان هماهنگ با وزن و قافيه شعار "اگه تقلب بشه..." شروع کردند به چرخيدن دور سرم. فقط يادم ميآيد که قبل از اين که صداي اصابت سر مبارک به زمين، در سالن محل اخذ راي طنينانداز شود، پژواک نعره خودم را که چند بار بين ابتدا و انتهاي سالن اخذ راي رفت و برگشت، شنيدم:" "خدايا رحم کن!"
قيامت. دم غروب
دم غروب است. از صبح در بستر افتادهام. مهربان همسر تعبير کابوس سه شب مانده به قيامت را آورد پيش چشمم. فيلمي بود از همسر يکي از اکابر ريشهدار. ميگفت اگر مهندس راي نياورد، يعني تقلب شده و مردم بايد بريزند به خيابانها. تازه مثل برقگرفتهها يادم افتاد که ديروز انتخاباتي بوده و دکتري و مهندسي و سرداري و شيخي. پرسيدم: دکتر يا مهندس؟ گفت: دکتر! رو به قبله نشستم. با خودم گفتم اگر تا همين حالا قيامت نشده باشد، ساعاتي بيشتر نمانده و وقت تنگ است... "خدايا غلط کردم. خدايا رحم کن! ببخش مخصوصا اين آخري را... تقصير خودم نبود. دستم لغزيد. غلط کردم نبايد به دکتر راي ميدادم..."
قيامت. شامگاه
هوندا را برداشتم و به قصد سياحت قيامت زدم بيرون. شمال شهر قيامت بود. از همان نوع قيامتي که همسر شيخالاکابر گفته بود. جنوب شهر اما خبري نبود.(خير از رياستجمهوريات نبيني دکتر! اين قدر به جنوبشهريها ندادي بخورند که ثقل سامعه گرفتهاند و حتي صداي صور اسرافيل را هم نميشنوند) کم مشکل داشتيم، يکي ديگر هم اضافه شد. در شمال شهر قيامت شده و در جنوب هيچ خبري نيست! تاريخ در شمال شهر به پايان ميرسد و در جنوب شهر به رفتن ادامه ميدهد! با اين گسست تاريخي چه بايد بکنيم؟ دکتر داوري که گفت به مهندس راي بدهيم يک چيزيم مي دانست. يکي به فرياد برسد...
قيامت. دوزخ در چند ثانيه
قيامت به اين کوتاهي نشنيده بوديم. شب نشده شعلههاي آتش دوزخ دامن بيخردهاي حسابنابلدي را که به دکتر راي داده بودند، گرفت.(خوب بود کسي نميدانست که من با کمک اسرافيل و صور سبزش هم حساب کار دستم نيامده. اگر مي دانستند، حتما مختصر مشت و مالي ميدادندم) ماموران دوزخ سخت در تلاش بودند گنهکاران را به سزاي اعمالشان برسانند...
يکي که پوستر ادب مرد به ز دولت اوست دستش بود فرياد زد:" تمامش تقصير اين آشغالهاست... اين کثافتها... اگر اينها نبودند اسم احمدينژاد از صندوق در نميٱمد." جملهاش تمام نشده بود که تمام سطل آشغالهاي مکانيزهاي که شهرداري کلي برايش پول داده بود چپه شدند وسط خيابان و ثانيهاي نگذشت که همگي گر گرفتند. آن بنده خدا هم هرچه تلاش کرد بگويد منظورش از "اين آشغال و کثافتها" اين آشغالها نبوده، نتوانست...
روز دوم بعد از قيامت
همسر مهندس که يک هفته پيش به دريافت لقب "روشنفکرترين زن ايراني" از طرف شخص مهندس مفتخر شده بود، با بي بي سي مصاحبهاي کرد. پرسيدند: دليل شما براي اينکه در انتخابات تقلب شده، چيست؟ گفت: "من خودم لر هستم. دکتر هم بارها گفته که من داماد لرستانم. مگر ممکن است مردم لرستان داماد خودشان را رها کنند و بيايند به ديگري راي بدهند؟" حرف حسابي ميزد اين شيرزن! خاک بر سر من که قدر داماد خودمان را ندانستم و رفتم به داماد تهرانيها راي دادم. شب با خودم فکر کردم اگر عطاء مهاجراني کانديدا ميشد، (و البته تقلب نميشد) در چند استان بايد به حکم داماد بودن راي اول را ميآورد؟ يک، دو، سه، چهار،...؟ لعنت به اين همه تقلب!
روز سوم بعد از قيامت
ديشب و عصر امروز عدهاي از طرفدارنماهاي مهندس نشان دادند که مرد عمل هستند و فقط شعار نميدهند. مهندس در مناظرهاش با دکتر گفتهبود که "به قانون حتي اگر بد باشد بايد عمل کرد" اما باور نکرده بودم. آن عدة معدود از طرفدارنماهاي مهندس مفصلا مراتب پايبندي خود به قانون را نشان دادند و حسابي از خجالت کلي اتوبوس و ايستگاه اتوبوس و بانک و عابربانک و ماشين و ماشينسوار درآمدند. "بشکن بشکن"ي بود که هيچ کس "من نميشکنم"ش را نميآمد!
روز پنجم بعد از قيامت
مهربان همسر ديشب جفت پاي مبارک را کرد داخل يک لنگ دمپايي آشپزخانه که برويم شهرستان. غروب است و تازه رسيدهايم. گوش مردم اينجا هم ظاهرا مانند مردم جنوب تهران سنگين است. هنوز پژواک صداي صور سبز اسرافيل به اينجاهاي نرسيده يا اگر رسيده هنوز پيام آن درک نشده. از قيامت خبري نيست. از بشکنبشکن هم همينطور. "جواتموات" هم تا دلتان بخواهد ريخته توي کوچه و خيابان. از انواع و اقسام مختلف: خرد و کلان، پير و جوان، زن و مرد، دهاتي و شهري، دانشآموز و استاد دانشگاه... . با همه اين اختلافات، اينها در "جواتموات بودن" با هم مشترکند.
روز ششم بعد از قيامت
دچار شک فلسفي شدهام. آن از قيامتي که در شمال تهران شده و در بقيه جاها نشده... آن از اسرافيل و صور سبزش... آن از عدهاي طرفدارنما که "من نميشکنم: را از يکي از رفيعترين قلههاي شعر و ادب خود به زير ميکشند... آن از کانديدا نشدن عطا مهاجراني با آن همه امکانات... آن از دکتري که حاضر نيست برود دکتر... و اين هم از خيل "جواتموات"هايي که شعار "هر ايراني يک راي" باورشان شده و حد خودشان را در انتخابات نميفهمند... و بدتر از نفهميدن، رعايت نميکنند!
روز يازدهم بعد از قيامت
برگشتهام به تهران. نشانههاي قيامت فروکش کردهاست. شعار "بشکنبشکن" به همان شعر "بشکنبشکن" تبديل شده و از معابر عمومي به جاي خودش در محافل خصوصي برگشته. ديگر يک سري آشغال بهخاطر راي يکسري آشغال ديگر در آتش خشم سوزانده نميشوند. چند نفري البته به گناه آن قوم نادان طرفدارنما بر باديه جان سپردند... .
راستي ديشب اسرافيل را هم دوباره خواب ديدم. صور سبزش را فرستاده بود موزه عبرت. گفت از زدن صور از سر گشاد هم توبه کرده... .